«خاک میخوریم، اما خاک نمیدهیم».... زندهیاد احمدشاه مسعود
«خاک میخوریم، اما خاک نمیدهیم» روایتی از زبان زندهیاد احمدشاه مسعود «من هرگز گریه نکردم، چون اگر گریه میکردم، افغانستان را از دست میدادم. اما یک بار نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. زمانی بود که زیر فشار شدید دشمن قرار داشتیم و بدون غذا و لباس گرم روزگار میگذراندیم. روزی از قرارگاه بیرون رفتم و زنی را دیدم که کودکی را در آغوش داشت. کودک از آغوش مادر پایین آمد و به سوی بوتهای رفت. علفهایش را کند و ریشههای آغشته به خاک را خورد. ترسیدم که مادر به سوی من فریاد بزند و بگوید: – ای مسعود، خاک بر سرت با این جنگهایت. اما مادر به کودک خود گفت: – «بخور پسرم، اشکالی ندارد. خاک میخوریم، اما خاک نمیدهیم.» بیاختیار اشک از چشمانم جاری شد. سخت گریستم.»
«خاک میخوریم، اما خاک نمیدهیم» روایتی از زبان زندهیاد احمدشاه مسعود «من هرگز گریه نکردم، چون اگر گریه میکردم، افغانستان را از دست میدادم. اما یک بار نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. زمانی بود که زیر فشار شدید دشمن قرار داشتیم و بدون غذا و لباس گرم روزگار میگذراندیم. روزی از قرارگاه بیرون رفتم و زنی را دیدم که کودکی را در آغوش داشت. کودک از آغوش مادر پایین آمد و به سوی بوتهای رفت. علفهایش را کند و ریشههای آغشته به خاک را خورد. ترسیدم که مادر به سوی من فریاد بزند و بگوید: – ای مسعود، خاک بر سرت با این جنگهایت. اما مادر به کودک خود گفت: – «بخور پسرم، اشکالی ندارد. خاک میخوریم، اما خاک نمیدهیم.» بیاختیار اشک از چشمانم جاری شد. سخت گریستم.»
